مـــرده ای می نالید زیر آوار فشار قبرش زیر انبوه شب تاریکش بین تنهایی بی پایانش
مرده ای نای تقلاش نبــود مرده از سایه ی خود میترسید در کفن مهـر به دیباش نبود
خفته ام دیر زمانی ست درین قبر سکوت مرده ام لحظه ی تاریست که فریاد نبود
در شبــم مهلــت لبخنــد نماند در دلــم فرصت احساس نبــود .....
خــال ام زهرچه پرکند مرا ز هیج ای سکــون بی زمان امان خالــی ام ز خویش
سایه های آسمان به روی بستر تنم می برد مرا به بیکران
و میل رفتن از حضور می برد مرا ز دیگران تو مــرا رها به خویش خوانده ای
مرا ز من رهانده ای با توام گسسته از زمان نیمه ماند این لغات لنگ
من سکوت میکنـــم مرا بخــوان
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:2 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
