من امشب با تمام نورهای دور یا نزدیک با هر دانه ی شبنم و با هر قطره ی باران از احساس غریب خویش خواهم گفت:
منم این من که من را گم شدم یک شب و دیگر گونه انسانی درونم زاده شد ناگه منم این آهنین پیکر
که با من نیست هم آوا غریبم با خودم ای وایدراین آشوب بی پروا مــنم از جنس طوفانم ولــی قلبم پر از خورشید پر از افسانه ی ناهید و این طوفان و این خــورشید درونم را چو یک آواره آشفته مرا در خویش افسرده نمی دانم پر از شعرم و یا آماده ی پیکار پر از احساس پاییزم و یا یک سایه از دیوار نمی دانم بخوابم یا مترسک باشم آهسته دمی اینسان دمی آنسان شــدم از خویشتن خسته سکوتم را درآمیزم
و غرق بی کلامی ها و یا فریاد یک مجنون بی پــروا چه باید بود و باید زیست در این دنیای آشفته ؟!
به دانه دانه ی تسبیح خــواهم برد هر روزم به فرداهای گم در گم به رویاهای دیروزم نمیدانم رها گردم
به دست سرنوشت خویش، بـــی اندوه و چون یک قایق چوبی بدون غــم بدون روح ! و یا برخیزم و چون هیبت یــک کوه با صد دشنه و دشنام این دنیــا در آمیزم به یمن قامت آن کوه خـــدایا !! مهـــربانا !!
پاره شد تسبیح و ذهن و مهـــره های دل در افتادند در دامان آرامت رهــا گشتم به درگاهت مــرا دریاب
گم کـــن
نیست کــن اینک
در اوج ناب والایت....
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:15 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
