تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من ... -

 

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه تگــر عمری باقی بــود  طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی  باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم
چیزی نمانده تا من 17 سالــه خواهم شد
گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم  میخواهم بروم  میخواهم بمانم
هذیان میگوییم  نمیدانم
.........

نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد  بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم

سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |