تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من ...

عشق...عشق...عشق...

چه واژه ی غریبی ....


سرد...بی معنا...خاک خورده...


چه به سرش امد؟ کسی می داند؟


ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...


حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...


چه باید کرد...سرنوشتش این بود...


این که در ویرانی ها گم گردد...


این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...


این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...


سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...


ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...


روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:8 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |

چگونه این سکوت سبز را باور نکنم
در حالی که همواره به یاد تواَم
در حالی که قطرات باران زشتی ها را می برد
در حالی که چشمان تو منتظر است
و نگاه من نگران!
ای کاش بودی...
ای کاش بودی امشب
و می دیدی که اشک های من فقط بخاطر تو می بارند
و می دیدی که پنجره ها هم عشق ما را باور دارند
و سبز می گردیم من و تو از بارش این اب مقدس
و تا عمق صدا می رویم
تو اینجایی ، تو اینجایی
من می دانم
روزی خواهد رسید
که با رویش جوانه از عمق زمان
ثانیه ها تکرار نخواهد شد
و روزی خواهد رسید
که دیگر دستهای ما تنها نخواهد بود
من می دانم....
 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:5 توسط (¯`·.سحــر.·´¯) |