عیـــد آمد و فکــری برای آسمان خواهم کرد همـــه رنگش زیباست ! در تجلی یک رویا... این تجلی رویــا نیست ورودش بر همـــگان مبارک باد
یادم باشـــد روزهای آخر اسفند
دستــمال خیسی روی ستاره هایت بکشـــم
و گلدانی کنار ماهت بگذارم
همـــه در خواب بودن...وقت بیداری بود و آمدنــش نزدیک..باید به استقبالش رفت
او می رود تا همه را بیدار کند با وزش لطیف خــود
چشم بیداری بر جهــان گشوده است و ندای آمدنش را می دهد...
پوشش سفیدش در میان هــوای عاشقان مبهوت گشت
و اثر سبز وجودش را به میان می آورد
سرمای لرزان دست وداع بالا آورده است
و عطر مهربانی و خوشی همه جــارا فرا گرفته است
تک صدایی در گوش طنــین می اندازد
چــه چــه پرندگانی که با جثــه ی کوچک و دلی بزرگ سرشار از محبت
ورود او را به همـــگان تبریک می گویند...
با نامش تاج بر، برگه ی سرنوشتــی تازه است
تو هم شاد باش و در جشــن شادی ما شرکت کن .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه تگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم
چیزی نمانده تا من 17 سالــه خواهم شد
گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم میخواهم بروم میخواهم بمانم
هذیان میگوییم نمیدانم
.........
نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم
سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
