زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود...مرغ عشقی خسته بود...که دلش شکسته بود...اون اسیر یه قفس...شب و روزش بی نفس...همه ارزوهاش پر کشیدن بود و بس...

امشب آسمان صاف است؛ ولي آسمان دل من مدت هاست كه ابري است. آسمان دل من مدت هاست كه نباريده. مدت هاست كه به اميد صداي پر مهرت سكوت كرده. مدت هاست كه نقطه ي تلاقي احساس و نگاه را از ياد برده... صداي پاي شب مي آيد. صدايي كه فرياد غريبانه ي سكوتش قلبم را به لرزه در مي آورد. ماه كو؟؟؟ كو ستاره ي دل من؟؟؟ كو صداي آواز وجود من؟؟؟آوازي كه سكوت اين شب ويرانه را مي شكست. سكوتي كه اكنون فرياد مي زند. فريادي گوش خراش... صداي فرياد شب بلند تر شده. گويي شب در وجود من است؛ شايد هم وجود من در در شب. هر چه كه هست؛ نويد به پايان رسيدن آغاز هاست.نويد نيامدن مكرر تو... شب ديگر با من انس گرفته.در رگ هايش اشك من است كه جريان دارد. ديگر جزيي از غربت بي صدايم شده... و من خودم را در ميان سياهي شب گم كرده ام. سكوتم؛ سكوت شب است. سكوتي كه مي ميرد و زنده مي شود. سكوتي كه خون مرا بر غربت لحظه هاي اين ديار مي پاشد. خون سياه مرا... خون آلوده ي من به گناه... گناه از دست دادن تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

ماه من، غصه چرا؟!
اسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل ان روز
نخست گرم و ابی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امّید کشید
و در اغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داری و من، هر شب و روز، ارزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار ان هایی نیست، که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه ی شب،
راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد،
همه زندگی ام،غرق شادی باشد...
ماه من!غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه ی یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد نبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در ان باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست!
و چرا غصه؟!چرا؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:36 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

دورها آوايي است كه مرا مي خواند من چه سبزم امروز چه اندازه تنم هشيار است . ...و در اين سبزي غرقم . دلم مي خواهد بنشينم كنار رود ... كفشها را ، كفشهايم را كندم . پايم را در آب سرد و زلال رود گذاشتم . واي ! چه سرماي مطبوعي دارد . چه زيباست من عاشق آبم ! سنگهاي كف رودخانه را ببين انگار با من حرف مي زنند ... ولي مثل ماهياني كه وقتي از آب بيرون باشند مي ميرند ؛ به محض بيرون آمدن از آب لال مي شوند . دستم را در آب زلال رود فرو كردم و مشتي سنگ بيرون آوردم ... اما ديگر صدايي نمي آيد ... چرا حرفتان را نمي زنيد ؟ چرا فقط وقتي در آب هستيد هياهو مي كنيد ؟!اين سنگها و اين حرف زدنهايشان ديوانه ام مي كنند . صداي رود را رها كردم ، پا برهنه دويدم تا به نزديك تك درختي پاي كوه ...که از دور مي گفت : بيا . بيا . بيا دويدم ...هرچه نزديكتر مي شدم ، انگار دورتر مي شد و صدايش كم رنگ تر ، كم سوتر ... نه سنگها ، نه آب ، نه درخت ، نه شقايق ، نه باد ، نه كوه ، هيچكدام خبرت را ندادند ، پس تو ... چشمانم از خستگي تاب ديدن نداشت ، اما چه كنم كه بايد پيدايش مي كردم . باز ندا آمد : بنگر !... ديدم ... دريايي را ديدم كه آنطرف كوه پيدا بود . كافي بود از سوي ديگر پايين بروم تا به دريای خروشان و متلاطمی برسم كه داشت فرياد مي زد. - دريا را هم خاموش كردی ؟ پس تو كجايی ؟ از روي تكه سنگی كه روي آن ايستاده بودم ، خودم را روي دريا پرتاب كردم ...سبک وآرام خوابيدم . دلم می خواست واقعاً می خوابيدم ، اما نور چشمانم را مي زد.مقاومت كردم . نگذاشتم چشمانم را باز كند . آنقدر سفت پلكهايم را بسته بودم كه مژه هايمدر پوست صورتم فرو مي رفت ... ولي نور توانش بيش از من بود . دستم به چيزیخورد . قايق ! قايقی بود ،.. اما كسي بر آن سوار بود . می آمد كه مرا ببرد . اما او كيست ؟ بايد با او بروم يا به خواب خودم غرق باشم ؟ ..نه بهتر است در اين خستگي تنهايی را برگزينم . دلم می خواهــــد لَـَـختِ لَـَـخت افتاده بر آب رو به آسمان كنم و پاشيدن دوباره ستارگان را روي چادر شب ببينم . راستي او كيست كه اينهمه ستاره در دست دارد ؟ خوش به حالش ! اي كاش مي توانستم شبي ، يك شب ، فقط يك شب من ستارگان را روی چادر شب بپاشم . خوش به حالش ! - اما قايق نزديكتر شد و نگذاشت به آهنگ خودم آرام بخوابم . دستي از قايق بيرون آمد و مرا با خود برد . مرا با خود به درون قايق كشيد . آنقدر بي حس بودم كه حتي نديدمش . ولی آنچنان زيبا بود ، آنچنان مـَــه رو بود كه نتوانستم چشمانم را ببندم . ـ گفت:خواب توانستی با پای برهنه کوه را بالا بروی . ـ گفتم :می دانی چرا؟ اگر آن رود از همان اول ؛اگر همان اول حرفش را به من می زد ديگر لازم نبود به سنگها متوسل شوم..اگر سنگها و مخمل سبز کنار رود جوابم را می دادند به تک درخت پير نمی رسيدم و آنقدر به شقايق های بيگناه بدبين نمی شدم. ديگر صدايی برايم نمانده بود.تمام عصارهً وجودم را در راه گذاشته بودم .ديگر هيچ يارايی نداشتم.... ـ دستم را فشرد و گفت: اگر اينچنين که تو می گويی می شد من هم نمی آمدم و مرا نمی ديدی . پس بدان که رود سزاوار اين بود که خروشان باشد ..تا آنوقت که برايش مـَسير بود و سنگها می بايست به هم می ساييدند وصدا می کردند تا آن لحظه معلوم که در آبندو مخمل سبز کنار رود از آن مخمل سبز شده که رود با او بوده ؛ وقتی رود را فرمان ديگر آمده مخمل سبز نيز می بايست با وفا باشد و چيزی نگويد..و درخت سبز..تک درخت پيردور از جنگل ..از آن اينچنين تکيده و تنيده شده وسالهاست پير جنگل است که به موقع ندا داده بـــیـــا و چون به آن رسيده اند خاموش گشته..و شقايق ها از آن دور تا دور درخت حلقه زده اند که بداند پير نشده و هنوز هم توان ندا دادن در او باقيست..وباد از آن اينچنين عشق بازی می کند تا شقايق ها را بيارايد..وکوه درخشش اش را دارد هميشه داشته..و هميشه دارد.اما از آن رو تو آنرا نيافتی که درخشش اش سرابی است واقعی اما از دور نمی نمايد..درخشش واقعی دريايی است که پشت کوه نهفته است و تو در آن شدی ..و دريا از آن رو فرياد می کرد که ابرها صدايش را بشنوند و نور نمايان شود و وقتی ابرها کنار رفتند ديگر دريا آرام شد..و نور بر دريا حاکم شد و دريا همين را می خواست ..و نور از آن به قرمزی گراييد و به دريا فرو رفت که تو چادر زيبای غرق ستاره شب را بيابی و سکوت را وآرامش را. و در اين اوج بد حالی و خستگی که تو را يارايی نبود و در دل همين شب «ماهرويي» همچون من بيايد وتو بياسايی! من سعادتم مرا درياب ..... !!!
صدايم كرد ، صدايش آشنا بود . مي شناختمش ... اما نمي ديدمش ... گشتم به دنبالش ...رودي از آنجا مي گذشت . صداي رود چنان بود كه نخواستم بيش از اين دور شوم ، او را و صدايش را فراموش كردم . پاي رود آمدم . چه نواي دلنشيني و چه زيبا و اي كاش گوشم هميشه به اين صدا عادت داشت .
گمش كرده بودم ، او را مي گويم ، ولي مي دانستم همين دور و برهاست . مي دانستم بر مي گردد و حرفش را مي زند اما حالا تا او بيايد بر مخمل سبز كنار رود مي آسايم. چه آرامشي دارد ، تا به حال اين آرام را نيافته بودم ، مي داني چرا ؟!
هميشه دود بود و سنگين بود و فرياد بود . هميشه بوق بود و زنگ بود . هميشه تنگ بود . اما اينجا ...اينجا دشت است . فراخ است . نرم است . سبز است . سبك است . آرام است . آرام است . هميشه خاك بود ، خاكستري بود ولي اينجا سبز است . سبز سبز
همانطور كه مي دويدم پشت سرم را نگاه كردم ، پر از درخت ، پر از آب ، پر از سبزي ، صدايش كردم پس تو چرا تنهايي ؟ چرا پيش همة درختان ديگرت نيستي ؟ صدايم را نشنيد ... رسيدم ... دستم را حلقه كردم دور تنه اش ، انگار محبوبي يافته باشم . اما چرا ديگر چيزي نمي گويد . گفتم : پس چه شد، تو مرا از آن همه سبزي ، از آن همه نور و آب و زيبايي با صدايت به سوي خود آوردي پس چه شد ، مگر نمي گفتي بيا ؟ من آمدم .
درخت سنگين و پا برجا ايستاده بود . دقيق كه شدم ديدم تنه اش قهوه اي پٍُِررنگي است كه خبر از پيري مي دهد . و سبزی اش ..، آنقدر شفاف نيست كه تازگي داشته باشد سبزی چندين و چند ساله است . جوانه ای هم در برش نيست . پس صدايش صدای زمانی است دير . پس درست كه حالا ديگر ندايی نمي شنوم . او از دير وقتهاست كه می گويد بيا . اما تنيده و كشيده است و مثل يك پيل ، بر زمين سايه افكنده.
سرم را بر تنه اش گذاشتم ... نگاهم به سوی شقايقها رفت . شقايق ! آن هم اينجا ! كنار اين تك درخت پير ! داشتند با نسيم عشق بازی مي كردند . انگار بَِادش آمده باشد ، تند شد ، خشن شد و كنارم زد . نسيم را می گويم . دور تا دور گوشم وزيد و گفت شقايقها را با تو چه كار است ، بگذار به حال خود باشيم ...توانم را گرفت . پشتم را به درخت و شقايقها كردم و آرام آرام همانطوري كه به تنة درخت تكيه داده بودم نشستم و روي زمين پهن شدم . انگار آب می شدم . چشمهايم باز بود ، اما دلم می خواست ببندمشان ، كه كوه درخششي كرد .
مقابل چشمانم كوهی بود بلند ، سنگين ، سختِ سخت ، نه سياهِ سرد . آرام و محكم و درخششی در دلش بود كه مرا می خواند . اما آنچنان خسته بودم كه پای دويدن نداشتم . نسيم صدايم كرد و چنان وزيدن گرفت كه پناه كوه را امن تر دانستم . دويدم . اما نه آن دويدنی كه مرا به سوی درخت خواند . آهسته و پيوسته . درخشش كوه را می ديدم ... رسيدم . كوه را بغل كردم . سوارش شدم . بالا رفتم . سخت بود ، اما رفتم . درخشش كوه بالاتر مي رفت ، هرچه من بالاتر مي رفتم آن هم بالاتر مي رفت . رسيدم ...به آن بالايِ بالايِ بالا رسيدم ... اما چيزی نبود . درخششی نبود . بيمناك شدم . ترسيدم . خسته بودم . كسی صدايم كرد : بنگر ! كجا را بنگرم . ديگر ، كجا را بنگرم ؟! پس تو كجايي ؟! می دانم كه همين دور و برهايی ولي نيستی پس تو كجايی ؟
آنقدربلند فرياد مي زد كه مي فهميدم بسيار خشمگين است .اما صدايش به من نمی رسيد . گفتم حتماً اگر جلوتر بروم صدايش را می شنوم . پايم را دريافتم و گفتم پايِ سفرم مرا به دريا برسان .
نمی توانستم بدوم ، چون بالای كوه بی رحمی بودم كه هر لحظه ممكن بود مرا ببلعد .
اما آنچناني رفتم كه صداي دريا هر لحظه نزديكتر می شد . با نهايت وجودش داد مي زد و تا صدايش به كوه مي خورد بر مي گشت و سرافكنده به خودش باز مي گشت . «اين قانون كوه و درياست .»
به محض اينكه دريا و موج دريا اوج می گيرد تا به نوک كوه برسد . كوه سنگهای تيزش را تير مي كند و بر سر موج می كوبد و به او می فهماند كه من بلند ترم و صدايم نیز اثر گذارتر ! اما ای كوه! تو كه چيزي به من نگفتی ، پس بگذار دريا را بشنوم . راحتش بگذار . بگذار بفهمم از چه اينچنين بیتاب صدايم مي كند ، حتماً حرفی دارد . پس صبر كن ! آنوقت پايين و پايين تر رفتم . دريا داشت خاموش مي شد ، و هرچه بيشتر نزديكش می شدم خاموشتر ، آنچنانی شد كه تا به پای كوه رسيدم و پای برهنه ام را از آب دريا خيس كردم ديگر آرام آرام خفته بود .و هر از گاهي يك خُرخُر بسيار ضعيفي از درونش شنيده مي شد .
گفتم : ای خورشيد هستي ! تا به الان زير ابر بودي بگذار بخوابم . ای ابرهاي آسمان
روي خورشيد را بپوشانيد ... خورشيد گرم تر مي شد و نورش پر توان تر ، ديگر هيچ
ابری در آسمان نبود . همه جا آب بود و تنها يك خورشيد . اگر تا ته دريا می رفتم .
می رسيدم به خورشيد.حتماً خورشيد خبر دارد تو كجايی چون او هم از جنس خودت است . نور است . پس می روم و تا تو را پيدا نكنم از پای نمی نشينم . غَلت زنان روی آب راه خورشيد را پيمودم . وای چه دريايی . دريا چقدر وسيع است . راست می گويند كه تا چشم كار مي كند آب است و آب . ولی من نور مي خواهم خورشيد كو ؟ نور بود ، خورشيد بود ، ولی داشت فرو می رفت . فرو می رفت در آب . در همين آبی كه تاكنون خورشيد تلاًلوًاش داده بود ... چقدر بي رحم ... مي خواهد خورشيد را ببلعد . می دانستم هرچه به او نزديكتر مي شوم بيشتر در آب فرو می رود ، اما می خواستم نجاتش بدهم . پس تندتر مي رفتم . آنقدر تند كه ديگر نفسی برايم باقی نمانده بود . رسيدم به آنجايی كه می بايد . خورشيد هم قرمز شده بود و غروبش نزديك بود . دستم را دراز كردم تا بگيرمش و نگذارم آب ببردش . اما دستم يارای گرفتن نداشت . خورشيد رفت و من بی تابِ بی تاب ! خسته ! آنقدر خسته كه دلم مي خواست بروم تا عمق دريا . راستي شايد اگر مي رفتم خورشيد را پيدا می كردم . اما مثل تكه چوبي سرد و سفت و سخت روی آب مانده بودم. هيچكدام از اعضايم حسی نداشت . در فكر نيستی بودم مثل تكــةشكسته ای بودم سرگردان روی آب ، و چه می شود آخر ...
ـ گفتم آمدي ؟ بالاخره آمدي ؟
می خواستی جانم را بگيری ، بعد بيايی ؟ - گفت آرام باش ، آرام آرام . آمدم .
دستش را به شانه ام گذاشت . تا به اكنون سنگينی اينچنين دلنشينی احساس نكرده بودم ، پاهايم ، پاهای برهنه ام را ماليد.زخم شده بودند.
اگر آن کوه درخشش اش را دور نمی کرد به آب دريا نمی رسيدم و اگر اين دريای خروشان اينچنين آرام نمی خفت به ابرها نمی گفتم روی نور را بپوشانند واگر آن خورشيد عزيز را نمی بلعيد تو را به زحمت نمی انداختم .
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

باز باد مرا می خواند...صدایش در گوشم طنین می اندازد و مرا وادار می کند که بگویم...از بدی ها...از خوبی ها...از رنج ها...از محنت ها...! و من می گویم... من با تو می گویم... از بدی هایی که دیدم... از رنج هایی که کشیدم...ومی گویم نبودنت را!... ومی گویم جای خالی ات را!...و می گویم با من باش... و می گویم دوستت دارم...و چه بسیارند سخن هایی که نمی شنوم... من نمی شنوم کسی دلتنگم است... و نمی شنوم کسی بودنم را ارزو کند...و نمی شنوم کسی بودنم را ارزو کند...و نمی شنوم کسی دوستم دارد...اه! چه تلخ است...سال ها گفتن و قرن ها نشنیدن...و من به این باور رسیده ام که دیگر کسی ارزویم نمی کند... که دیگر کسی برایم اشک نمی ریزد...و باز صدایی مرا می خواند...که باشم...که باز بگویم... شاید این بار کسی شنید... شاید این بار کسی حرف های دل خسته ام را گوش کرد...و شاید...و من با این شاید ها زندگی خواهم کرد...و به خود می قبولانم که زندگی زیباست...و باز هم دروغ می گویم... و بازهم تو نمی شنوی...و باز هم من می میرم...و بازهم تو نمی ایی
گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟ گفت آغازش سراسر بندگیست 
گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست
گفتمش در مان درد را بگو گفت درمانی ندارد بی دواس
گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناس
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 16:38 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های با تو بودن و فرداهای بی تو ماندن می نگرم! آری... این صدای قدم های توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود...ردپایی اما باقیست! شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن...درنگ نمی کنم! کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ....می آید! می روی و باز هم می آید! بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها! این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند! دگر صدایی نیست!! کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد! حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمینم! حتی دگر ردپایی نیست برای تقلایی دوباره! باران تندتر و تندتر می بارد .... و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهاییم جز شیشه ای گریان نمی بینم!
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیـــــــــریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیــــریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیـم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت ...
می نویسم تا نام او را دوباره زنده کنم
و او دریچه ای تازه از عشق را برایم می گشاید تا کمی به غمهایش گوش فرا دهم
همان عشقی که هرکسی یک تور معنایش میکند و در زندگیم تفا سیر زیادی از ان
شنیدم ولی وقتی روزی به ان رسیدم دیدم عشق واقعی را نمی شود در قالب کلمه
تفسیر کرد بلکه باید به ان رسید و ان را با تمام وجود احساس کرد و ان عشقی را که
ما از ان دم میزنیم خودمان به وجود اورده ایم بخا طرهمین هم هر کسی یک جور ان
را تفسیر میکند ولی ان عشقی که خدا به همراه فطرتمان به ما عطا کرده یکی یدونه
است و همراه او رفتن پشیمانی ندارد چون راهنمای او فطرت خدادادی است عزیزم
پس قدر عشق پاکت را بد ان چون از هر
کس دیگر تو به ان نزدیکتر هستی ؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:6 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
