
تلاشم بیهوده است
نا امید تکیه میزنم بر ثانیه ها
چه قدر از شمردن ثانیه ها بی زارم
نا امیدانه ثانیه ها را می گذرانم
شاید در گوشه ای بیابمش.... تکیه گاه من کجاست ؟؟؟
همه می پرسند خانه ی دوست کجاست ؟
ولی من فریاد میزنم
خانه ی دوست را میدانم
بگویید دوست کجاست؟
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:22 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


راه سختی را پشت سر گذاشه ام...
از طوفان ها عبور کردم ....
از سرما جان سالم به در بردم...
و از همه سخت تر از دلبرانی زیبا چشم پوشیده ام ...
و اکنون به اینجا رسیده ام ....
اما دیگر نمی توانم....خسته ام ... تشنه ام ....
هیچ اثری نیست....هیچ کسی نیست....به جز خورشید....به جز گرما
باد گرمی هم در حال وزیدن است که بدن را که نه...
بلکه جانم را به آتش میکشد
دیگر واقعا نمی توانم....
به سختی خود را به چشمه ای میرسانم....
از تمامی کائنات پرسیده بودم .... از او پرسیدم که آیا ...
محبوب را دیده است ؟
و او هم مثل همه پاسخ داد آری
لحظاتی پیش از لبانش بوسه ای گرفتم
و من دیگر توانی ندارم....نایی ندارم....امیدی ندارم....
پس به ناچار لباس انتظار را که ماه ها پیش از تنم بر کنده بودم
دوباره بر تنم پوشاندم
و دیگر ادامه نمی دهم و ....
همین جا می مانم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:4 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

آرزویم این است : نرود اشک درچشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد. زندگی مرگ است و مرگ است زندگی... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:2 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:53 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
باز برای شادی و خوشبختی
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:51 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟ مرا راهي به غير از زندگي نيست كه بار زندگي بر دوش من بود مرا كي چاره اي جز زيستن بود كه با نا آشنايانم سخن نيست مرا از او خبر او را ز من نيست درونم را كسي نشناخت نشناخت سرودم را كسي ننواخت ننواخت كه آن خاموش و اين آتشفشان بود. كه در پشتش چه طوفانها نهان بود جهان را بد چه مي بيني كه زيباست ولي دانم كه عيب از هستي ماست كه چشمان مرا تابندگي نيست؟ مرا ديگر نشاط زندگي نيست.
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
من آندم چشم بر دنيا گشودم
چو بي دلخواه خويشم آفريدند
من اينجا ميهماني ناشناسم
بهركس روي كردم ديدم آوخ!
حديثم را كسي نشنيد نشنيد
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت
برونم كي خبر داد از درونم؟
نقابي داشتم بر چهره آرام
همه گفتند عيب از ديده توست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟
جهان را گر نشاط زندگي هست
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:16 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


رهروان كوي جانان سرخوشاند
عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند
جان عاشق، سر به فرمان ميرود
سر به فرمان سوي جانان ميرود
راه كوي ميفروشان بسته نيست
در به روي بادهنوشان بسته نيست
باده ما ساغر ما عشق ماست
مستي ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق او شد مي پرست
مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوي روشنايي ميرويم
سوي آن عشق خدايي ميرويم
دوستان! ما آشناي اين رهيم
ميرويم از اين جدايي وارهيم
نور عشق پاك او در جان ما
مرهم اين جان سرگردان ما
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:10 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:58 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:17 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

غروب دریا برام یه دلتنگی خاص داشته درعین زیبایی وقتی خورشید آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن نسیمی که منو درخودش می پیچه و احساس سرما ئیکه همه وجودم رو میگیره خیلی میایستم یه گوشه ساحل و چشمام رو میبندم و فقط گوش میکنم
همیشه
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:0 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:50 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

"عیدتون مبارک"
عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند
پشت در ننداختی ننه
با خوب و بدم ساختی ننه
سرم رو بگیر تو دامنت
قربون بوی پیرهنت
دنیا رو می خواستی برام
عمرت و گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت
نماز بود و عبادت
حرف و حدیثت منم
عاشق گیست منم
سفید مثل برفه
راس راسی خیلی حرفه
به انتظار دیدنم نشستی
چفت در و به عشق من نبستی
نشستی هی خدا خدا می کنی
اسم منو همش صدا می کنه
دل ناگرونم تویی ؛ آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم ؛ آروم جونت منم...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:25 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|

یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت ... و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های با تو بودن و فرداهای بی تو ماندن می نگرم! آری... این صدای قدم های توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود...ردپایی اما باقیست! شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن...درنگ نمی کنم! کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ....می آید! می روی و باز هم می آید! بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها! این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند! دگر صدایی نیست!! کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد! حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمینم! حتی دگر ردپایی نیست برای تقلایی دوباره! باران تندتر و تندتر می بارد .... و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهاییم جز شیشه ای گریان نمی بینم!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:40 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیـــــــــریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیــــریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیـم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:47 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه
بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته
اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام
اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم
نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی
الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید
وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد
من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم
زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی
سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم
با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم
می دونم که تو هم منو حس می کنی
دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم می دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور کنه.برای همین به تو دادم. تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل من خودتو به احساس واقعی این آهنگا ﺑﺴﭙاری
یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم
چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون
ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد
زندگی به ما مهلت نداد
خدایا زندگی چه بی رحمه
ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم
خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم
این شبم که به آخر نمیرسه
خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟
می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره
نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه
اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام
اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت
می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی
دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه
دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده
برام سخته.خیلی هم سخته
اما باید بگم
خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ برای همیشه
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:46 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


می نویسم تا نام او را دوباره زنده کنم
و او دریچه ای تازه از عشق را برایم می گشاید تا کمی به غمهایش گوش فرا دهم
همان عشقی که هرکسی یک تور معنایش میکند و در زندگیم تفا سیر زیادی از ان
شنیدم ولی وقتی روزی به ان رسیدم دیدم عشق واقعی را نمی شود در قالب کلمه
تفسیر کرد بلکه باید به ان رسید و ان را با تمام وجود احساس کرد و ان عشقی را که
ما از ان دم میزنیم خودمان به وجود اورده ایم بخا طرهمین هم هر کسی یک جور ان
را تفسیر میکند ولی ان عشقی که خدا به همراه فطرتمان به ما عطا کرده یکی یدونه
است و همراه او رفتن پشیمانی ندارد چون راهنمای او فطرت خدادادی است عزیزم
پس قدر عشق پاکت را بد ان چون از هر
کس دیگر تو به ان نزدیکتر هستی ؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:44 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


تریپ عشق جواتی
تریپ عشق سنتی /سفره خونه ای
تریپ عشق بوتيکی
تریپ عشق مايه داری
تریپ عشق دانشگاهی
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:26 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
باز برای شادی و خوشبختی
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:20 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|


چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزديده
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی
و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی،
حس کنی که هنوزم دوسش داری،
چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش
هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه،
امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری !!!![]()
چه حس بديه هااا
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:17 توسط (¯`·.سحــر.·´¯)
|
